• فراز و نشیب های روابط ایران و آمریکا
فراز و نشیب های روابط ایران و آمریکا

تاریخ: جمعه 22 آبان 1394//ساعت:16:44//گروه:سیاسی//زیرگروه:انتخابات//شماره خبر:855

روابط ایران و امریکا فراز و نشیبهایی داشته است و دو نقطهی اوج میتوان برای آن برشمرد: یکی دوران رونق و رواج این رابطه که به پیش از انقلاب و دوران حاکمیت کاملاً مسلط آمریکاییان بر ایران بازمیگردد، حاکمیتی که به انواع تحقیرها نسبت به ملت ایران منتهی شد; و دیگری به پس از انقلاب و دوران خشم انقلابی و عصیان ملت ایران علیه نظام سلطه برمیگردد که به قطع رابطه از سوی امریکا منتهی شد; اما ملت ایران این قطع رابطه را جشن گرفت و آن را فرصتی مناسب برای کمال خود یافت.

اکنون پس از گذشت سالها، این سؤال مطرح است که آیا ماهیت امریکا تغییری یافته است که این رابطهی سرد را دگرگون سازد؟

آنچه در پیش رو دارید گفتوگویی است با جناب دکتر منوچهر محمدی[1] در خصوص رابطهی ایران و آمریکا که به ابعاد مختلف آن پرداخته است.

 

چه عواملی باعث تنش در روابط بین آمریکا و ایران شده است؟ این عوامل مربوط به قبل از انقلاب است، یا با پیدایش انقلاب حاصل شده است؟

 

ایران و امریکا تا قبل از کودتای 28 مرداد رابطهی مطلوبی داشتهاند; چون ایرانیها سابقهی منفی از استعمار امریکا در ایران نداشتند و نیز امریکاییها در مورد ملی شدن صنعت نفت، کمکهای قابل توجهی در مقابل انگلیس، به این نهضت کردند، که مورد تأیید دستاندرکاران آن زمان قرار گرفت; از زمانی که امریکا احساس نمود که توانسته است حصاری را که انگلیسیها در ایران کشیدهاند بشکند و وارد تحولات سیاسی اجتماعی ایران شود، به فکر اعمال سیاست استعماری خود افتاد و اولین حرکتش کودتای بیست و هشت مرداد بود که با همراهی و کمک انگلیسیها توانستند نهضت ملی ایران را به شکست بکشانند و دیکتاتوری وحشتناک بیست و پنج سالهای را بر ایران حاکم کنند و با فشار، منابع و ذخایر اقتصادی ایران را تحت تصرف در آورند. با توجه به استراتژیک بودن ایران در منطقه، آنان توانستند اهداف سیاسی ایران را تحتالشعاع اهداف سیاسی خود قرار دهند.

در حقیقت، در این بیست و پنج سال، ـ اعم از دورانی که وارد پیمانهای نظامی شدیم، یا دوران انقلاب سفید شاه و یا دورانی که به عنوان ژاندارم منطقه وارد حوزههای فراتر از مرزهای خود شدیم و... سیاست ایران توسط آمریکا دیکته میشد. مسئلهای که به احساسات مردم لطمهی بسیار زد، ماجرای کاپیتولاسیون بود که امریکاییها بر ایران تحمیل کردند و به قول حضرت امام(رحمهم الله)موجبات نفرت مردم ایران را فراهم کرد.

در جریان انقلاب، رژیم کارتر علیرغم آن که اعلام میکرد مایل به پیروی و دنبال کردن سیاست حقوق بشر است، با تمام وجود از شاه حمایت میکرد، حتی زمانی که او اقدام به کشتار مردم میکرد.

بدین ترتیب تنش بین مردم ایران و امریکا از بیست و پنج سال پیش از انقلاب شروع شد و در نظام جمهوری اسلامی هم اثر خود را گذاشت; زیرا سیاستهای امریکا در بعد از انقلاب، نوعی استحاله در انقلاب بود و بیشتر امید آنها نیز به لیبرالها بود; چون در نهضت مشروطه به کمک آنها نهضت را شکست دادند، ولی در زمان انقلاب، ملت ایران با اشغال سفارت امریکا مانع چنین اتفاقی شدند .

 

آیا میتوان اوج تنش در روابط ایران و امریکا را در قبل از انقلاب، در تلاش امریکاییها برای تصویب لایحهی کاپیتولاسیون دانست؟

 

از لحاظ مردمی، آغاز تنش از کودتای 28 مرداد بود و کاپیتولاسیون به احساسات مردم لطمه وارد کرد. ماجرای دکتر نیکسون که شاه را به عنوان ژاندارم منطقه انتخاب کرده بود و به همین دلیل سربازان ایرانی میبایست از منافع امریکا در خارج از مرزها دفاع میکردند، دلیل دیگری بر منفی بودن روابط حساب میشود و ما نقطهی اوجی در منفی بودن رابطه نداریم. گاهی اختلافاتی بین رژیم شاه و سیاستهای امریکا به وجود میآمد (مثل ماجرای کندی) ولی بعد از مدتی تفاهم کرده، سیاستهای قبلی را دنبال میکردند. در این جا میتوان کاپیتولاسیون را عاملی برای جریحهدار شدن احساسات مردم برشمرد، ولی نمیتوان آن را اوج تنش دانست. اوج تنش بعد از انقلاب بود که خود انقلاب هم یکی از آنهاست; زیرا آنان به شدّت از شاه حمایت میکردند; مثلاً بعد از انقلاب، آمدن ژنرال هایزر به ایران برای ترتیب یک کودتا بود. امّا اگر بخواهیم اوج تنش و درگیری و خصومت بعد از انقلاب را حساب کنیم، جریان تسخیر سفارت امریکا بود. خودِ اشغال ـفینفسهـ موجب به اوج رسیدن روابط منفی ایران و امریکا شد.

 

لطفاً در مورد دکترین نیکسون، که جوانان ما از آن کمتر اطلاع دارند، توضیح بیشتری بدهید؟

 

امریکاییها بعد از جنگ جهانی دوم به علّت سیاست امپریالیستی خودشان، در قسمتهای مختلف دنیا (کره، ویتنام و...) دخالت میکردند; مثلا نیرو پیاده میکردند و میجنگیدند. به مرور زمان به این فکر افتادند که چرا سربازان خود را به کشتن بدهند؟ (در جنگ کره و ویتنام نزدیک به صدهزار سرباز امریکایی کشته شدند); براین اساس، وزیر خارجهی وقت (نیکسون) اعلام داشت: به جای اینکه ما سربازان خودمان را به کشتن بدهیم، عواملی را در منطقه تقویت کنیم که آنها به نمایندگی ما منافع ما را در منطقه حفظ کنند; و چون احساس میکردند که منطقهی خاورمیانه منطقهی بعدی است که دچار تنش خواهد شد، شاه را به عنوان ژاندارم منطقه یا مجری دکترین نیکسون انتخاب کردند تا به نمایندگی از امریکا و انگلیس منافع آنها را در کل خاورمیانه حفظ کند و مسئلهی افزایش قیمت نفت در آن زمان، تأمین بودجهای برای همین نظریه بود; زیرا، اولا، ایران از نظر استراتژیک کشور حایز اهمیتی بود و منافع نفتی بسیار خوبی هم داشت و امریکا و انگلیس نفوذی بسیار قوی در این کشور داشتند; بنابراین ایران را قدرت بالقوه توانمندی دیدند که اگر بتوانند در آن نفوذ داشته باشند، ژاندارم خوبی خواهد بود و منافع آنها را به خوبی حفظ خواهد کرد. در مواردی هم از نیروهای ایران برای حفظ منافع خود استفاده کردند. یکی از آنها منطقهی زفاء در عمان بود که نیروهای ایرانی با نیروهای ملیِ نهضتِ ضد شیوخ عرب وارد جنگ شدند و ضربات نسبتاً سختی به آنها زدند و خود نیز متحمل تلفاتی شدند.

دکتر نیکسون ارتش را با مدرنترین تجهیزات و تسلیحات مجهز کرد تا بتواند از منافع آنها دفاع کند و حتّی برنامه داشتند که دولت ایران در مناطق اقیانوس هند و... نیز به عنوان ژاندارم عمل کند.

 

روابط ایران و امریکا چگونه و توسط کدام طرف قطع شد؟

 

اساس سیاست خارجهی جمهوری اسلامی بر این نبود که رابطهی خود را با دولتها قطع کند; با آن که بسیاری از دولتها را هم قبول نداشتیم، ولی حضرت امام نظرشان این بود که ما باید در تمام دنیا حضور داشته باشیم، پس رابطه باید برقرار باشد.

در آن زمان، به جز دو دولت، که ماهیت و موجودیت آنها از لحاظ جمهوری اسلامی خدشهدار بود، یعنی اسراییل و آفریقای جنوبی، با بقیهی دولتها رابطه داشتیم. امریکا نیز یکی از کشورهایی بود که با وجود تنش بین دو کشور، خواستار قطع رابطه با آن نبودیم. ما با عراق هشت سال در حال جنگ بودیم، ولی جالب است که رابطهی سیاسی و دیپلماتیک ما قطع نشده بود. ما در عراق سفارت و کاردار داشتیم و آنها هم در تهران سفارت و کاردار داشتند; بنا براین، اصل سیاست ما بر قطع رابطه نیست. امریکاییها وقتی احساس کردند که ما با آنها رابطه داریم، به زعم خودشان خواستند با قطع رابطه ضربهای به این نظام وارد کنند. اول امریکاییها در مقابل اشغال سفارتشان اقدام به قطع رابطه با ایران کردند، به این امید که انقلاب ما در مقابل این کار عقبنشینی کند، اما حضرت امام در مقابل فرمودند: «ما رابطهی با امریکا را میخواهیم چه کنیم؟»

اصولا در زمان حاضر هم اگر مسئلهی ارتباط ایران و امریکا مطرح است، این امریکاییها هستند که مسئلهی برقراری ارتباط را مرتبط به نوعی تفاهم، دوستی و یک سری پیشرفتها میدانند; والا با امریکا نیز، همانند انگلیس و افریقای جنوبی که تحولی در آن انجام شد، میشد رابطه برقرار کرد. این امریکاییها بودند که مسئلهی رابطهی سیاسی و دیپلماتیک را آنچنان بزرگ و مهم جلوه دادند که باعث ایجاد مشکل در انجام مذاکره بین ایران و امریکا شد. امریکا شروطی را برای مذاکره مطرح میکند و طبیعتاً نظامی که با انقلاب مردمی سرِ کار آمده است هیچ وقت به خود اجازه نمیدهد شروط دولت دیگری را که سیاست استکباری دارد بپذیرد.

 

با توجه به گذشت بیست و چند سال از پیروزی انقلاب، در زمان حاضر بعضیها معتقدند که با تسخیر لانهی جاسوسی، ظلم بیست و پنج سالهی امریکا به ایران تلافی شد و دشمنی با او دیگر نباید ادامه پیدا کند. نظر شما در این مورد چیست؟

 

قبل از اینکه جواب سؤال شما را بدهم، دو نکته را مطرح میکنم:

1. طراحان این مطالب از دیدگاه خاصّی به این مسئله نگاه میکنند که با بینش اسلامی ما همخوانی ندارد. اغلب آنها کسانی هستند که انقلاب را از بنیاد قبول ندارند و یا به نوعی در آنها استحاله به وجود آمده است که نسبت به آنچه انجام دادهاند، پشیماناند. بیشتر لیبرالها این مواضع را دارند; بنابراین، طبیعی است که این گونه اظهارنظر کنند.

2.بهجای این که به مسائل کلان توجه کنند، به مسائل ریز میپردازند; به طور مثال اینکه میگویند: با تسخیر سفارت، ظلم بیست و پنج سالهی امریکا جبران شده، از بنیاد اشتباه است; چراکه اصلا در این زمینه بحث انتقامجویی مطرح نیست، بلکه تضادی است که بین سیاست استکباری امریکا در گذشته و حال و حتّی آینده و بین سیاست ایران وجود دارد.

جمهوری اسلامی ایران که خود را حامی مستضعفین و مسلمانان جهان میداند، یک سیاست را دنبال میکند و امریکا که خود را ابرقدرتی میداند که دارای منافع زیادی در سراسر جهان است سیاست دیگری دارد و در حقیقت این دو در اصطکاکاند. سیاست استکباری امریکا بعد از اشغال لانهی جاسوسی تغییر نکرده است. همهی تلاش او این است که بتواند خوی استکباری خود راحفظ کند; مثلا در زمان حاضر در کشور فلسطین که جوانان مسلمان به خاک و خون کشیده میشوند، امریکاییها با تمام توان برای سرکوب آنها به اسراییل کمک هم میکنند; در صورتی که سیاست ایران کاملا در تضاد با این سیاست است; بنابراین درست است که اشغال سفارت امریکا عکسالعملی در مقابل سیاستهای گذشتهی امریکا بود، ولی در واقع حرکت بازدارندهای بود که سفارت امریکا دیگر لانهی فساد و جاسوسی و... نشود.

اگر اسناد کودتای 28 مرداد را، که اخیراً خود امریکاییها منتشر کردهاند، بخوانید، خواهید دید که مرکز فرماندهی کودتا خود سفارت امریکا بود و تمام این برنامهها در آن جا طرحریزی میشد و در زمان حاضر هم میبینیم که امریکا همچنان به سیاست خصمانهی خود ادامه میدهد.

 

در برخی مطبوعات مینویسند که اقدام ایران برای تسخیر سفارت امریکا حرکتی دور از تأمل، تعقل، مسئولیت و سرشار از غوغاگری و جهالت بود و کسی یارای مخالفت با آن را نداشت. نظر حضرتعالی در این مورد چیست؟

 

مطرح کنندگان این مطالب از تسخیر سفارت امریکا ضربهی سختی خوردهاند و دوستان و یاران امریکا هستند; حتّی معتقدند که ما باید با امریکا رابطهی صمیمی و دوستانه داشته باشیم و اگر تحمیلاتی بر ما کرد، آنها را بپذیریم. حرف آنها از دیدگاه خودشان درست است; امّا اگر از دیدگاه شخص معتقد به انقلاب اسلامی نگاه کنیم، میبینیم که اشغال لانهی جاسوسی ضربهی سختی بود به خود لیبرالیسم و پیروزی بزرگی بود برای انقلاب اسلامی و به تعبیر حضرت امام، انقلاب دوم بود. واقعیت هم این است که اگر سفارت امریکا اشغال نشده بود، ما هنوز گرفتار حاکمیت لیبرالها بودیم و حرکت استحالهآمیزی که از دولت موقت شروع شده بود، جای محکمی برای خود پیدا میکرد و همان ضربهای که در مشروطه و انقلابِ نفت خوردیم، دوباره در اینجا میخوردیم; بنابراین در مجموع میتوان گفت که یک موهبت الهی بود; زیرا دانشجویانی که آنجا را گرفتند، خودشان هم نمیدانستند که چهارصد و چهل و چهار روز آنجا میمانند; بلکه هدف آنها عکسالعملی بود در برابر این مسئله که امریکا شاه را پذیرفته و یا بازرگان با برژنفسکی (وزیر امور خارجهی وقت امریکا) دیدار کرده است; ولی وقتی به آن جا ریختند، حضرت امام فرمود: خوب جایی را گرفتید، محکم نگهدارید و از دست ندهید. اسنادی هم که از آن جا کشف شد، ضربهی فوقالعاده سختی به امریکاییها زد و کل سیستم و شبکهی امریکا را در منطقهی خاورمیانه به هم ریخت و بسیاری از چهرههایی که در سطوح بالای جمهوری اسلامی نفوذ کرده بودند، فاش شدند; مثل بنیصدر که معلوم شد در سفارت امریکا پرونده دارد و ماهانه هزار دلار حقوق میگیرد و این نعمت عظیمی بود برای انقلاب ما که با آن واکسینه شد.

امّا از دیدگاه لیبرالها، این پدیده ضربهی بسیار سختی بود و مدت بیست سال آنها را از صحنه خارج کرد و برخی از آنها مجبور شدند به جاسوسی بپردازند و بخشی نیز عملیات کودتا در حد انتحاری انجام دهند; و مردم فهمیدند که لیبرالها چه کسانی بودند و خلاف ادعای خود، ملی هم نبودند.

 

برخی از حقوقدانان بر این باورند که مسئلهی تسخیر لانهی جاسوسی در بعد حقوقی خلاف دیپلماسی و حقوق بینالملل است; لذا جایگاهی در حقوق ندارد و نباید به رسمیت شناخته شود. اگر شما نسبت به این مسئله نظری دارید بفرمایید.

 

اولا حقوق بینالملل ساخته و پرداختهی غربیهاست و طوری آن را تدوین کردهاند که تداوم حاکمیت آنها را بر سراسر جهان حفظ کند; به طور مثال، سفارت یک کشور جزء سرزمین آن کشور است; بنابراین نیروهای ملی حق داخل شدن در آن سرزمین را ندارند. این قانون برای سفارت یک کشورِ جهان سومی در امریکا و واشنگتن هیچ فایدهای ندارد; امّا برای ابرقدرتی مثل امریکا که سفارتش در کشور جهان سوم است، فوقالعاده اهمّیّت دارد; زیرا عدم دخول مردم آن کشور در سفارت آمریکا این امکان را به او میدهد که هر کاری که بخواهد علیه کشور جهانِ سومی انجام دهد. در حقوق بینالملل، سفارتخانه برای انجام کارهای دیپلماتیک است، نه اَعمال جنایتکارانه و توطئهآمیز و کودتایی. وقتی مسلم شد که امریکا از این محل و روابط دیپلماتیک سوء استفاده کرده، در حقیقت حقوق بینالملل را نقض کرده است; پس اگر دولتی از امتیازاتی که در کشوری دیگر در اختیار او قرار دادهاند سوء استفاده کند (مثلا در آن کشور مواد مخدر قاچاق کند و یا علیه آن دولت کودتا کند) کار خلافی انجام داده و به این مسئله در حقوق بینالملل جواب داده شده است; یعنی سفارتی که مورد سوء استفاده قرار میگیرد، دیگر از لحاظ بینالمللی مصونیت قبلی را ندارد.

 

در حقوق بینالملل به کشوری که در آن، سفارت کشور دیگر مورد سوء استفاده قرار گرفته است، این اجازه را ندادهاند که آن سفارت را تسخیر کند; بلکه میتواند از راههای قانونی تقاضای تعطیل کردن سفارت را بدهد.

 

این درست است; امّا بحث بنده این است که اول چه کسی نقض کرده است؟ این نقض را اول امریکاییها انجام دادند و همهی دولتهای امپریالیستی معمولا در کشورهای جهان سوم این سوء استفاده را در سفارت خود دارند; مثلا در گذشتهی دور، لیست نمایندگان مجلس که میبایست انتخاب میشدند، از سفارت امریکا و انگلیس در میآمد. مسئلهی بعد این است که ما مسئلهی تسخیر سفارت امریکا را جدا از خود انقلاب نمیدانیم، بلکه جزء لاینفک انقلاب است. آیا انقلاب در حقوق بینالملل به رسمیت شناخته شده است؟ خود انقلاب یک حرکت غیر قانونی است; زیرا هیچ دولت و نظامی یک انقلاب را در قاموس ملی و بین المللی به رسمیت نمیشناسد; بدین ترتیب، ما اشغال سفارت را جزء لاینفک انقلاب میدانیم. همانطور که انقلاب به ثمر رسید و جا افتاد، اشغال سفارت هم انقلاب دوم بود و در قاموس بینالملل و روابط بین کشورها این حرکت قابل تجزیه و تحلیل نیست. این را باید در قالب کل انقلاب دید; یعنی انقلاب ما یک عصیان و طغیان بود علیه نظام استکباری و تسخیر سفارت هم در همین راستا انجام گرفت. آیا کشتن یک امریکایی در کشور دیگر در قاموس بینالملل پذیرفته شده است؟ خیر. امّا در کشور ما، به دلیل بغض و کینهای که مردم نسبت به اینها داشتند، چندین امریکایی ترور شدند. حرکت خودجوش مردمی را نمیتوان در قالب موازین بینالمللی تجزیه و تحلیل کرد، بلکه باید در قالب خود انقلاب تحلیل شود; یعنی انقلاب حرکتی بود برای براندازی استکبار و ظلم و تسخیر سفارت را هم باید در همین قالب تحلیل کرد.

 

بعضیها سعی دارند القا کنند که تنش میان ایران و امریکا برخورد ایدئولوژیک است و معتقدند که ما باید بر مبنای منافع ملی فکر کنیم و مبنای کار نباید ایدئولوژی باشد. مبنای استمرار قطع رابطه با امریکا را شما در منافع ملی میدانید یا ایدئولوژیک؟ اگر ما اصلا ایدئولوژی اسلامی نداشتیم و فقط به عرف بینالمللی و عدالت و اخلاق انسانی فکر میکردیم و تلاش امریکا را در منطقه ـ که علیه منافع ملی ماست ـ در نظر میگرفتیم، آیا باز هم میتوانستیم بر قطع رابطه اصرار داشته باشیم، یا این عمل فقط جنبهی ایدئولوژیک دارد؟

 

اولا باید تعریف شود که آیا ایدئولوژی جزئی از منافع ملی است یا خیر؟ در بسیاری از کشورهایی که نظام آنها نظام ایدئدلوژیک است، این حقیقت وجود دارد و منافع ملی طوری تبیین میشود که دربرگیرندهی ایدئولوژی آنها هم باشد. در غرب منافع ملی را به ایدئولوژی ناسیونالیستی محدود میکنند. وقتی میگویند امنیت و رفاه و عِرض و حقوق ملی، این خود یک ایدئولوژی است. کلمهی ملی که به کار میبرند به معنای ایدئولوژی است; یعنی ما بر اساس ایدئولوژی خودمان، منافع ملت خود را بر منافع دیگر ترجیح میدهیم; بنابر این تعریف، منافع ملی نمیتواند جدا از ایدئولوژی باشد; مثلا برای کشوری مثل نابلس که پان عربیسم در آن مطرح میشود، این حرکت وسیعتر دیده میشود; یعنی همهی عربهایی که در سراسر دنیا زندگی میکنند، مشمول این تعریف منافع ملّی هستند. در پان ترکیسم نیز ترکها اینگونه هستند; یا در اتحاد جماهیر شوروی پرولتاریا را شامل میشد و در انقلاب اسلامی، به عنوان تعریفی که دنبال نظام هست (جمهوری اسلامی)، کلیهی مسلمانها را در برمیگیرد. هر تعریفی که بشود، استقلال و حاکمیت ملّی در هر نظامی باشد، اساس توجهِ آن نظام است و بر این دو مقوله تعصب دارند، خواه ایدئولوژی آن نظام فرا ملّی باشد، یا درون ملی; و این تعریف برای کشورهایی که از لحاظ نظامی و... ضعیفتر هستند، اهمیت بیشتری دارد. امریکاییها و امپریالیسم این دو مقوله را خدشهدار میکنند و در مقابل، ملتها در برابر آنها میایستند. علت مقابلهی ما با امریکاییها این بود که آنها استقلال و حاکمیت ملی را خدشهدار کرده بودند.

ما از لحاظ ایدئولوژی هم با امریکا درگیر هستیم، ولی اگر این ایدئولوژی هم نباشد، برای هر ایرانی و نظام انقلابی که میخواهد مستقل باشد (که استقلال حاکمیت ملی در آن شرط شده است )مقابله با امریکا یک اصل قلمداد میشود; به همین دلیل میبینیم که امریکا منفورترین نظامها در تمام دنیاست; به طوری که آمریکاییها جرأت نمیکنند در بعضی از کشورها در خیابانها قدم بزنند; مثل برخوردی که در اندونزی با امریکاییها صورت گرفت; چرا که سفیر آنها برخورد توهینآمیزی با ملت اندونزی داشت و چنان با او مقابله شد که مجبور به فرار از آن کشور شد. در صورتی که این کشور مبتنی بر یک نظام ایدئولوژیک نیست.

بنا براین کسانی که اعتقادی به استقلال و حاکمیت ملی نداشته و معتقد باشند که ما باید با تکیه به غرب و امریکا زندگی خود را ادامه دهیم، عاشق امریکا هستند. برای آنها امریکا بهشت موعود است و باور ندارند که میتوان در مقابل امریکا ایستاد و زندگی خوبی هم داشت. بنده معتقدم از لحاظ ایدئولوژی اختلافات اساسیای داریم; چرا که اگر ایدئولوژیِ ما نبود، یقیناً امکان سازش ما با امریکا بیشتر بود. همان طور که دیده میشود، کشورهایی که ایدئولوژی مادّی داشتند (مثل سازمان آزادیبخش فلسطین) با امریکا سازش کردند. ایدئولوژی ما باعث میشود که خیلی وسیعتر و مقتدرانهتر با آنها برخورد کنیم.

 

بعضیها معتقدند ریشهی جنگ هشت سالهی بین ایران و عراق، اشغال لانهی جاسوسی بوده است. آیا شما این نظر را قبول دارید؟ تحلیل شما در مورد ریشهی تحقق جنگ چیست؟

 

همهی اقداماتی که بر ضد جمهوری اسلامی انجام شدهاند، اعم از شورشهای محلی، کودتا و جنگ هشت ساله، جزئی از برنامههای استکبار بر ضد نظام اسلامی بودهاند. آمریکاییها وقتی باورشان شد که از طریق سیاسی (به خصوص به وسیلهی لیبرالها) نمیتوانند به نتیجه برسند، اقدام به حملهی نظامی کردند. اگر انقلابهای موفق دنیا مورد مطالعه قرار گیرند، همهی آنها بدون استثنا یک جنگ خارجی داشتهاند; مثل انقلاب فرانسه ،چین، کوبا و... و اگر ما خردگرایانه نگاه کنیم و خودمان را جای دشمن قرار دهیم، میبینیم که با یک انقلاب، تمام منافع آیندهی ما در خطر است (چون بر اساس تئوری دومینو معتقد بودند که اگر جلوی انقلابی گرفته نشود، به سایر کشورها هم سرایت میکند) بنابراین جلوگیری میکردند و به صراحت گفته بودند که بعد از انقلاب ایران، نوبت انقلاب عراق و... است و دیگر شیوخ خلیج فارس امکان مقابله با انقلابها را ندارند.

البته از یک نظر حرف این آقایان درست است; زیرا اگر لانهی جاسوسی اشغال نمیشد و لیبرالها همچنان حاکم بودند، امید اینکه جمهوری اسلامی را از راههای سیاسی به سازش بکشانند خیلی زیاد بود، ولی چون لیبرالها حذف شدند امیدی به اینکه خواستههای خودشان را از طریق سیاسی بهدست آورند نداشتند; به همین دلیل عراق را تشویق به جنگ با ایران کردند. باید بپذیریم که از لحاظ تئوری، جنگ تحمیلی هم جزئی از برنامههای تردیدناپذیر دشمنان انقلاب برای برگرداندن شرایط گذشته بود که معمولا تمام آنها شکست خورده است. زمانی که عراق جنگ را علیه ایران شروع کرد، روزنامهی واشنگتن پُست مقالهای نوشت با عنوان «هرگز به یک انقلاب حمله نکنید»; زیرا یک جنگ خارجی موجب انسجام بیشتر آن جامعه خواهد شد; مثلا در جنگهایی که علیه انقلاب فرانسه صورت گرفت، آنچنان مردم فرانسه منسجم شدند که به جهانگشایی پرداختند. در انقلاب روسیه، مردم و حتّی افسران نظامی هم به کمک بُلشویکها و کمونیستها آمدند و با هم منسجم گشتند و دشمن را شکست دادند. در جنگهای دیگر مثل جنگ خلیج خوکها و... هم همینطور بود; با اینکه بارها شکست خوردند، باز هم این تئوری را تکرار کردند; مثلا در ماجرای طبس هدف فقط آزادی گروگانها نبود بلکه سقوط کل نظام بود. برنامههای آنها به ترتیب بود. اول از طریق سیاسی، بعد از طریق براندازی و کودتا و بعد هم جنگ. به نظر بنده اگر سفارت اشغال نمیشد و امریکاییها از طریق سیاسی به اهداف خود نمیرسیدند، باز هم جنگ بر ما تحمیل میشد.

 

بعضیها معتقدند که قطع رابطه با امریکا از نظر جایگاه بینالمللی ما را در دنیا ذلیل کرده و اروپا بر ما مسلط شده است که خواست اسراییل نیز همین است و این امر به ضرر منافع ملی ماست; پس ایجاد رابطهی فوری ضروری است. نظر شما در این باره چیست؟

 

این گفتهی افراد مفلوکی است که عشق امریکا را در دل دارند و آن را قدرت مافوق تصوری میبینند که اگر نبود هیچ چیز نبود. این طرز تفکر بسیار ذلیلانه است; زیرا ما میبینیم که جمهوری اسلامی ایران به دلیل مقابله با امریکا، در دنیا جایگاه و احترام خاصی پیدا کرده است; مثلا در سفری که مقام معظم رهبری به افریقا داشتند، به ایشان گفته بودند که ما از امریکا میترسیم; شما چگونه نمیترسید؟ برای ما خیلی عجیب است که شما در مقابل قدرت بزرگی ایستادهاید و آنها نمیتوانند به شما صدمهای بزنند; بنابراین، جایگاه معنوی ما در دنیا حتّی در میان دولتهای غربیِ غیر امریکا بالا رفته و جالب است بدانید غربیها ـ به خصوص اروپاییها ـ در زمانی که شرایط دو قطبی حاکم بود و غربیها مجبور بودند از امریکا تبعیت کنند، از این روند خیلی ناراحت بودند و علاقهمند بودند بتوانند مستقل برخورد کنند; امّا الان اروپا رابطهی خود را از امریکاـ از لحاظ اقتصادی و نظامی و... ـ جدا میکند و امریکا از این جریان خیلی ناراحت است.

اما این ادعا که قطع رابطه با آمریکا، اروپا را بر ما مسلط کرد، باید بگوییم که ما در اروپا یک مجموعهی منسجم و به هم پیوسته نداریم، بلکه اروپا از تعداد قابل توجهی از دولتها تشکیل شده است که بازیگران مستقلی در نظام بینالملل هستند و ما با همهی اینها رابطه داریم و اگر یکی از آنها با ما مشکل پیدا کرد به راحتی میتوانیم با دیگری رابطه برقرار کنیم. اروپاییها در یک چیز با هم مشترکاند و آن نگران بودن از سلطهجویی امریکاست. بدین ترتیب ما نیاز داریم نفت خود را بفروشیم و تکنولوژی پیدا کنیم. پس طبیعی است که اگر به دلیل سلطه جویی آمریکا و وضع کردن قوانین غیر قابل تحمل نمیخواهیم با او رابطه برقرار کنیم، به سراغ اروپاییها، ژاپن و یا کشورهای دیگر برویم و اگر به دلیل کودتا سفارت امریکا در ایران تسخیر شد، در عوض اروپاییها بیش از بیست سفارت در تهران دارند که هر کدام مستقل عمل میکنند و برخورد ما با بعضی از آنها متفاوت با بعضی دیگر است; مثلا رابطهای که ما با ایتالیا داریم، با رابطهی ما با انگلیس متفاوت است. این ما هستیم که معیّن میکنیم به هر کشور در زمینههای تجاری، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی چه قدر میدان بدهیم و در کجا روابط خود را کمتر کنیم. اگر ادعا کردهاند که ما سلطهی اروپا را پذیرفتهایم، چهطور در ماجرای سلمانرشدی همهی آنها قهر میکنند و میروند و بعد، بدون کوچکترین تغییر در سیاست ایران، ذلیلانه برمیگردند؟ جالبتر از آن، جریان میکونوس است که قهر کردند و رفتند و وقتی دوباره خواستند برگردند، ما تعیین کردیم که چه کسی برگردد و چه کسی برنگردد و مقام معظم رهبری فرمودند: آلمان آخر از همه بیاید. پس معلوم شد که ما دربارهی اروپا کاملا با عزت و مستقل برخورد کرده و اصلا اجازهی سلطه به آنها ندادهایم و این اروپاست که به ما احتیاج دارد. در بین کشورهای نفتخیز تنها کشوری که زیر سلطهی امریکا نیست، ایران است و اروپا از این جریان خیلی خوشحال است; زیرا اگر بخواهد از کشورهای عربی نفت بگیرد، باید از کانال امریکا وارد شود و کشورهای اروپایی در بسیاری از مذاکرات خصوصی و دیپلماتیک خوشحالی خود را ابراز داشتهاند.

 

بعضی این طور ادعا کردهاند که مشکلات اقتصادی ایران، ناشی از قطع رابطه با امریکاست و بعضی دیگر ادعا کردهاند که قطع رابطه با امریکا، ملت ایران را سالانه متحمل میلیاردها دلار خسارت میکند.

 

نظر شما در مورد قطع رابطه و ارتباط آن با رفع مشکلات اقتصادی چیست؟ اگر ما رابطه برقرار کنیم، میتوانیم امید داشته باشیم که مشکلات اقتصادی ما حل شود ؟

این هم از آن حرفهای بدون سند و دلیل است. کدام دولت جهان سومی با امریکا رابطه برقرار کرده و مشکلات اقتصادیاش بر طرف گشته است. بعضی از دولتها در حقیقت مستعمرهی امریکا شدهاند; مثلا در کرهی جنوبی و تایوان، آمریکا کاملاً سلطه دارد و آنها جزئی از اقتصاد امریکا شدهاند. امریکاییها برای راضی نگهداشتن این دو کشور، کمک مختصری هم به آنها میکردند. هیچ وقت دولت کرهی جنوبی و تایوان نمیتوانند سیاستی غیر از سیاست امریکا را اتخاذ کنند و وقتی رابطهی اقتصادی امریکا با این دولتها قطع شود، بلای اَسَفناکی که بر سر اندونزی و مالزی آمد بر سر این دو هم میآید; زیرا امریکاییها به راحتی پول خود را در جایی هزینه نمیکنند. در مقابلِ هر یک دلار اگر ده دلار بهرهبرداری نکنند، امکان ندارد که در آن محل سرمایهگذاری کنند; مثلا بعد از آن که اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید، آقای یلتسین که در یک کشور مقروض بود، امیدوار بود که با دست برداشتن از ایدئولوژیاش، امریکاییها کمک زیادی به آنها کنند و مسائل اقتصادی آن کشور حل شود; ولی نه تنها کمک نکردند بلکه آنها را زیر پای خود له کردند و هر روز توقعات امریکاییها بالاتر رفت; چنان که برژنفسکی در مصاحبهای گفت:

تجزیهی جماهیر شوروی به هفده کشور کافی نیست، باید کمک کنیم که بیش از این از هم بپاشد، تا دیگر امپراتوری و ابرقدرتی به وجود نیاید.

پس امریکا هیچ وقت بیخود در یک کشور سرمایهگذاری نمیکند; مخصوصاً در کشوری مثل ایران که دارای منابع نفت و ذخایر عظیمی است. تلاش آنها، چه در زمان شاه و چه بعد، این بود که این کشور را از منبعی که میتواند نوعی استقلال در تصمیمگیری به آن بدهد محروم کنند. قبل از انقلاب، امریکا برنامه داشت که ایران روزانه هشت میلیون بشکه نفت استخراج کند، به طوری که در سال 1992 جزء صادر کنندگان نفت نباشد. الان عیناً همین کار را در عربستان انجام میدهند. کشوری با دوازده میلیون جمعیت چه نیازی دارد که روزی هشت میلیون بشکه نفت تولید کند؟ امریکاییها میگویند از اینها استفاده کنیم تا حدی که گرسنه و بدبخت و مفلوک بشوند و دست نیاز به طرف ما دراز کنند و ما به صورت ارباب رعیت با آنها برخورد کنیم.

معلوم شد که این حرف اصلا درست نیست. اگر ما ایران زمان شاه را با کشوری مثل ترکیه که با امریکا رابطه دارد مقایسه کنیم، میفهمیم که امریکاییها بیخود در جایی میلیاردها دلار سرمایهگذاری نمیکنند; مگر اینکه چند برابر از آن سود ببرند.

باورکردنی نیست ترکیه در حال حاضر کشور فقیری است که بیش از صد و ده میلیارد دلار بدهی خارجی دارد و هرگز بودجهی این دولت، بدون کمک خارجی کافی نیست و تحمیلهایی که بر این دولت میشود ناشی از مسئلهی اقتصادی و وابستگی آن به امریکاست. اینکه ترکیه با داشتن جمعیت کثیر مسلمان، به اسراییل پایگاه نظامی میدهد و با او رابطه برقرار میکند، ناشی از این مسئله است; زیرا اگر این کار را نکند وضعیت اقتصادیاش درهم میریزد. مصر هم همینگونه است. این دو کشور بزرگ مسلماننشین از لحاظ رفاه اقتصادی حتّی از ما هم عقبترند; مثلا آب آشامیدنی مردم با بطری تهیه میشود و ارزش پول ترکیه شش برابر پایینتر از ارزش پول ماست. یا عربستان با آن سرمایهی عظیم نفت، چنان سیاست وابستهای دارد که گاهی با کمبود بودجه روبهرو میشود و این به خاطر آن است که برنامهی اقتصادی آنها، بر اساس برنامهی ملی تنظیم نمیشود; مثلا ارتش امریکا به یک وسیلهی نظامی نیاز دارد و پول هم ندارد. قبل از اینکه این وسیلهی نظامی را سفارش بدهد، دولتهایی مثل عربستان را مجبور میکند که آن وسیله را از قبل خریداری کنند. همین کار را با شاه هم کرد، مثلا اف 16 را قبل از این که ارتش امریکا سفارش بدهد، ایران خریداری کرده بود. دولتهای فقیری مثل مصر و ترکیه با کمکهای اقتصادی وابستهتر شدهاند و از لحاظ نظامی و سیاسی ناچارند از سیاستهای امریکا تبعیت کنند.

اعتقاد بنده بر این است که امریکا با وضع تحریمهای اقتصادی علیه ما، دست به حماقت زد و این خود نعمتی برای ما بود; زیرا اگر این کار را نکرده بود، با توجه به وابستگی شدید ما قبل از انقلاب، رابطه ما ادامه مییافت و به این موقعیت نمیرسیدیم; ولی این تحریمهای اقتصادی و نظامی کمک کرد که ایران به صنعت مستقلی دست یابد، چه صنایع نظامی که در زمان جنگ به وجود آمد و چه بعد از آن; مثلا سیستم تعمیراتی و ساخت قطعات یدکی در صنایع نظامی ما در دنیا بینظیر است. چون برخی از کشورها به خیلی از چیزها ـ به دلیل این که برایشان تأمین میشد ـ نیاز نداشتند، اقدام به ساخت آن نمیکردند; امّا ما مجبور شدیم مشابهسازی کنیم. بنده در یکی از مصاحبههایی که با امریکاییها داشتم گفتم که شما با این کارتان حماقت کردید و این تحریمها نعمتی برای ما بود. امروز با گذشت بیست و چند سال از انقلاب، کشور ما صنعت مستقلی دارد; مثلا قبل از انقلاب صنایع مونتاژ و وابسته داشتیم. حتّی کادیلاک ایرانی هم میساختیم. در زمان طاغوت تراکتور بسیار قدرتمندی را دیدم که روی آن نوشته شده بود «ساخت ایران». از تکنیسین آن پرسیدم که چه چیز این ساخت ایران است؟ جواب داد: آب رادیات و باد لاستیکهایش; و بعد قسم خورد که حتّی این آرمی که بر آن نوشته «ساخت ایران»، از خارج وارد شده است. امّا امروز به صنعت خود کفایی رسیدهایم.

 

بعضیها معتقدند اگر رابطهی ایران با امریکا برقرار شود، باعث میشود که اسلام در غرب و امریکا بیشتر تأثیر بگذارد. نظر شما در این باره چیست و آیا در حال حاضر ما برای تبلیغ در امریکا مشکلی داریم؟

 

بنده گفتم که رابطهی با امریکا فینفسه منفی نیست و ما با امریکا قهر نکردهایم، بلکه او قهر کرده است. ولی با چه قیمتی میخواهیم با امریکا رابطه برقرار کنیم؟ امریکاییها برقراری رابطه را با یک سری شروط و نیز عدول از سیاستهای انقلابی و کلان ملی قبول دارند; به طور مثال:

شرط اول: رعایت حقوق بشر در ایران; (البته در همین هم دروغ میگویند) و منظور آنها از حقوق بشر، باز شدن کابارهها و بیحجاب شدن زنها و آزاد بودن مشروبخوری است.

شرط دوم: عدم حمایت از تروریسم; که به نظر آنان حزبالله لبنان و فلسطین تروریست هستند.

شرط سوم: عدمِ مخالفت با قرارداد اعراب و اسراییل; یعنی قبول کنیم که عرفات سرنوشت مردم فلسطین را به دست اسراییلیها داده است.

شرط چهارم: عدم دسترسی به سلاحهای هستهای.

مجموعهی این چهار شرط یعنی عدول کامل از سیاستهای ملی و انقلابی جمهوری اسلامی. اگر امریکا بگوید که رابطه برقرار باشد (بدون این شروط) و دو طرف سفارت داشته باشند و به هم احترام بگذارند، حرف دیگری است; امّا امریکاییها این را نمیخواهند; چیزی که آنها میخواهند، در حقیقت، عدول و توبه از تمام معیارها و اصول اسلامی است.

داشتن سفارت در همهی کشورها جزء سیاستهای جمهوری اسلامی است; ولی از این لحاظ، ضرر زیادی هم نکردهایم; زیرا در حال حاضر ایران در نیویورک دفتر نمایندگی دارد که بسیار هم مراجعهکننده دارد و در واشنگتن هم دفتر حفاظت منافع داریم که فقط پرچم جمهوری اسلامی بر روی آن نیست، قبلا پرچم الجزایر بود و الان هم پاکستان; و نزدیک هفتاد تا هشتاد نفر پرسنل کاری دارد که به کار پانصد هزار ایرانی مقیم امریکا رسیدگی میکنند و قطع رابطه با امریکا مانع تبلیغ اسلام در غرب و امریکا نیست.

 

آیا امریکا نیز الان در ایران مرکزی برای حمایت از منافع این کشور دارد؟

 

بله، سفارت سوییس در ایران از منافع آمریکا حفاظت و حمایت میکند.

 

بعضیها به دلیل برنتافتن مسئلهی ولایت فقیه، سعی دارند تمام مسائل را به همین مسئله نسبت بدهند و قطع رابطه با امریکا را خواستهی تحمیلی یک نفر بر کل مردم ایران بدانند و همهی مشکلات را به این مسئله بر گردانند. در این مورد چه صحبتی دارید؟

 

اصل ولایت فقیه، مانع خیلی از چیزهاست; از جمله رسوخ و نفوذ افکار التقاطی و لیبرالی و انحرافی. نگرانی آقایان از ولایت فقیه از همان آغاز انقلاب بود; حتی زمانی که ما با امریکاییها رابطه داشتیم.

قانون اساسی که دولت موقت به مجلس خبرگان داد، بر اساس سیستم ریاستی بود و بر ولایت فقیه در آن تصریح نشده بود. بعداً مجلس خبرگان این قانون را کنار گذاشت و قانون اساسی بر اساس ولایت فقیه نوشته شد و در بازنگری هم مورد اصلاح قرار گرفت و آنها فهمیدند که ولیفقیه، به خاطر جایگاهی که دارد، طبیعتاً مانع هر نوع نفوذ و رسوخ دشمن است; چنان که حضرت امام فرمود: «پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت آسیبی نرسد». مردم هم ولی فقیه را فردی صالح میبینند و براساس صلاحیتهای فکری، اخلاقی، سیاسی و... از او تبعیّت میکنند. قانون اساسی ما بر این اساس نوشته شده و سیاستهای کلان نظام را در اختیار ولی فقیه گذاشته است. موضوع رابطه با امریکا نیز چون یک سیاست کلان است، طبیعتاً از اختیارات ولی فقیه است. نگرانی و ناراحتی آنها این نیست که این اختیارات بر عهدهی یک شخص است، بلکه نگرانی آنها از نفوذناپذیر بودن اوست. اگر میتوانستند در آن شخص نفوذ کنند و او را در اختیار خود بگیرند، از طرفداران پروپا قرص ولیّ فقیه میشدند و شعار میدادند که جز ولایت فقیه چیزی به درد این مملکت نمیخورد، ولی چون نمیتوانند نفوذ کنند این حرفها را میزنند . ولیّ فقیه کاملا درست عمل میکند و نه تنها مانع از ارتباط با امریکا ـ که موجب ذلت و خواری ماست ـ میشوند بلکه مانع بسیاری از انحرافات دیگر نیز میشود.

 

در نظامی که دولت موقت به عنوان نظام ریاستی ارائه داده بود، اختیارات ولایت فقیه چگونه بود؟

 

اصلا وجود نداشت; مثلا در طرح اصلاح قانون اساسی، بیشترین اختیارات را به رییس جمهور داده بودند که بیشتر از رهبری بود. حتّی حق انحلال مجلس را هم به رییسجمهور داده بودند.

 

بعضی معتقدند که بزرگنمایی دشمنی امریکا سوژهای است برای جلوگیری از توسعهی سیاسی. حضرتعالی در این مورد چه تحلیلی دارید و اصلا چرا بحث توسعهی سیاسی در این جا بهانه قرار میگیرد؟

 

به دلیل این که این آقایان توسعهی سیاسی را در حقیقت توسعهی لیبرالیسم میدانند; وگرنه چه رابطهای بین توسعهی سیاسی و بزرگنمایی دشمن وجود دارد؟ آنها احساس میکنند که اگر بر توسعهی سیاسی تکیه کنند، امکان نفوذشان وجود دارد. بنابر توسعهی سیاسی که مد نظر آنهاست، باید در مورد امریکا تخفیف دهیم و عملکرد او را نادیده بگیریم; در این صورت امریکاییها خیلی راحت از طریق آنها میتوانند وارد کار شوند.

 

بعضیها شعار مرگ بر امریکا را خلاف عرف بینالملل میدانند و یا در مورد مسئلهی آتشزدن پرچم امریکا میگویند: پرچم یک کشور، نمود حاکمیت آن کشور است. نظر شما در این باره چیست؟

 

مسئولان دولتی ما در روابط دیپلماتیک خود چنین اصطلاحی را به کار نمیبرند و این حرکت یک حرکت سمبولیک مردمی و خودجوش است و قابل کنترل و برنامهریزی هم نیست. در هر کشوری هم این اصطلاح فرق میکند; مثلا بعضیها میگویند: Down withUSA; یعنی امریکا بیا پایین، یا سرنگون باد امریکا و معنای آن مرگ بر امریکا نیست; یا مثلا میگویند برگردید بروید و گور خود را گم کنید. در هر جایی مردم به صورتی بغض و کینه و احساسات و محبت خود را نسبت به دولت و ملتی بروز میدهند و گاهی چون دسترسی به آن دولت ندارند تا ساقطش کنند، پرچمش را آتش میزنند و این از دست مسئولان خارج است و یک حرکت سمبولیک و مردمی است; مثلا ترسیم تصویر عمو سام که نماد آمریکاست یا تصویر شیر فرسوده و پیر که نماد بریتانیای کبیر است یک حرکت سمبولیک است و حرکتهای سمبولیک خودجوشاند. همانند شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی که خود جوش به وجود آمد، و یا صلوات فرستادن برای حضرت امام به جای کف زدن و غیره. این جامعه است که با وجدان خود تصمیم میگیرد; مثلا تا مدتی وقتی مردم تکبیر میگفتند، بعد از مرگ بر امریکا، مرگ بر شوروی سرمیدادند، بعد شوروی را برداشتند و گفتند مرگ بر انگلیس و در زمانی که فرانسه به عراق موشک و هواپیما میداد، میگفتند مرگ بر فرانسه. اینها چیزی نیست که ما بخواهیم آن را به صورت دستورالعمل به ملتی دیکته کنیم. زمانی حضرت امام موافق نبودند شعار مرگ بر شوروی در کنار مرگ بر امریکا گفته شود و وقتی در جماران صحبت میکردند و مردم تکبیر میگفتند، امام به مردم نگفتند که مرگ بر شوروی نگویید، دستور دادند در صدا و سیما مرگ بر شورویِ آن سانسور شود، پس وقتی روش امریکا تغییر کند، دیگر نه پرچمش را آتش میزنند و نه مرگ بر امریکا میگویند; مثلا وقتی تاریخ را مطالعه میکنیم، میبینیم که روسیه بیشتر به ما ضربه زد و بخشهای مهمی از کشور ما را اشغال کرد (مانند قفقاز، ارمنستان، گرجستان); امّا امروز مردم احساس دشمنی با روسیه ندارند. این وجدان خودآگاه ملت است که تصمیم میگیرد در چه زمانی چه بگوید، تابع هیچ قانونی هم نیست، خودش تصمیم میگیرد. وقتی در راهپیماییها، کسی شعار مرگ بر امریکا سر میدهد، اگر بقیه مخالف این شعار باشند، جواب نمیدهند. وجدان عمومی است که شکل میگیرد و تصمیمگیری میکند و حتّی گاهی با نظر دولتمردان مغایرت دارد و هیچ علاجی هم برای این مسئله نیست.

از این که این گفت و گو را پذیرفتید از شما تشکر میکنیم.

[1]. دکتر منوچهر محمدی استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران و مدیر گروه علوم سیاسی مؤسسهی آموزشی و پژوهشی امام خمینی(قدس سره) قم است

ارسال نظرات